11 هفتگی من، 11 هفتگی تو
امروز با کلی گلایه اومدم باهات حرف بزنم، دلم برای تو کوچولوی 11 هفته غنج میزنه ، بابایی میگه باید باهات زیاد حرف بزنم، هر روز که میاد کلی باهات حرف میزنه ، اما من اکثر روز یا بیحال و خواب آلودم یا بخاطر تهوع شدیدی که دارم در مسیر اتاق و سرویس بهداشتی در حرکتم، دیگه وقتی برای صحبت نمی مونه. به لطف حضور تو ، نه می تونم غذا بپزم و نه می تونم خوب غذا بخورم.
کوچولوی چند میلی متری من!

یهویی اومدی تو زندگی من و همه چیز رو عوض کردی، به بابایی حسودیم میشه که تو این روزها به همه کارهاش میرسه و حالش هم خوبه، هر وقت هم دلش بخواد با تو حرف میزنه و مثل من گیج و منگ نیست. چرا نمیشه که از صبح تا غروب بدون تهوع بگذره، چرا نمی تونم درست بخوابم، باور کن خوابیدن روی پهلوی چپ و استرس اینکه یه وقت بهت فشار بیاد خیلی سخته، مخصوصا من که عادت دارم تو خواب قلت بخورم، حالا برای مراقبت از تو، باید جوری بخوابم که تو راحت باشی، چیزهایی بخورم که تو نیاز داری، جوری راه برم که تو اذیت نشی، همه زندگی من تو سلامت تو و نیازهای تو خلاصه میشه، یعنی تو این ها رو حس می کنی؟ می فهمی مادرت چطور از خودش برای تو می گذره؟ !!!!!!!!!!!!
یک سوالی که این روزها خیلی تو ذهنم می پیچه اینه که، چرا تویی که همه هستیت رو از من می گیری به قانون شرع مال پدرت هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که تو رو تو خودم مثل یک نهال رشد میدم و بزرگ می کنم، من که از سلامت و هستی ام برای تو می گذرم، من که همه لحظه هام متناسب نیاز تو برنامه ریزی می شه ، .... ، چرا حقی برابر پدرت در قبال تو ندارم؟ فکرهای بد نکنی، بابایی تو بهترین همسر دنیاست و حتما برای تو بهترین پدر دنیا، من از حق قانونی حرف می زنم، وگرنه بین من و بابات تا حالا برابری مطلق بوده و عشق ، شاید هم بابایی گاهی وقتها به نفع من عقب هم می کشیده.
بزرگ شدی به این ها فکر کن!


11 هفتگی من، 11 هفتگی تو 
